توی برگ ریزون پائیز ،
یه گوشه خلوت، عجوزه ی دنیا رو دیدم که داشت به من می خندید...
به من که یه روز سرمست زیبایی درخت های باغچه مون بودم...
به من که کنار درخت آلبالوم نشسته بودم و هر برگی که ازش میفتاد رو برمی داشتم و میزاشتم لای دفتر خاطراتم...
آروم که نشکنه ،
اون پیروز شده بود...اون تونسته بود دل منو خوش کنه به عطر بهار که روحم رو تازه کرده بود .
و حالا من مونده بودم و بوی نم بارون که با اشک های روی صورتم مست هم آغوشی بودند ..
من و خاطره روزهایی که می رفتم بالای درخت تا برای خودم آلبالو بچینم..
از اون بالا چشمم میفتاد به بچه هایی که بی خبر از نزدیک بودن آینده ، مشغول دویدن دنبال توپ مست خنده بودند...
اونقدر اون بالا می نشستم و کودکی شونو نگاه می کردم که هوس خوردن آلبالو از سرم می رفت...
غرق حسرت می شدم ،
وقتی به خودم میومدم که مامان اومده بود بالای سرم و داد می کشید :
یه جای سالم برای خودت نزاشتی ...این دفعه کجای بدنتو کبود کردی..
منم همین جور که از اون پائین به آلبالوهای خشگلم چشمک میزدم جواب مامانو میدادم:
مامان من دوست دارم اونقدر از درخت بیفتم که همه بدنم رنگ آلبالو بشه...
پائیزه....
آخرین برگ درخت آلبالوم دیروز افتاد ...
و من گریه کردم...
من موندم و برگ های خشکی که لای دفترم گذاشتم...
و یه بدن کبود...
رنگ آلبالو...
...
دارم درد می کشم ، دردی که ذره ذره داره منو از بین میبره ، اما خودم خواستم ...
خدایا !
به خاک افتادنمو نگاه کن ...
فقط هیچی نگو ،
میخوام عذاب بکشم
پ.ن : تازگی یه درخت گلابی تو باغچه مون کاشتم تا تنها نباشیم ...
نوشته شده توسط آلبالو در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت