تبليغاتX
آسمان ... دل تو ::
آسمان ... دل تو
88/8/8 

 

شايد امروز كمي دير است براي دوست داشتن ديروز....

اما نمي خواهم متهمم كني به فراموش كاري....

اگر تقويم قهوه اي ام  را ورق ميزدي ، ميديدي كه هر روزش در انتظار ديروز بود تا هشتِ هشت هشتاد و هشت را بيشتر از همه دنيا دوست داشته باشد و زير گنبد طلايي و آسماني اش فرياد بزند كه :

آقا ، اين تقارن ميلاد تو و ميلاد او  مرا سرگردان حكمت خدا كرده...

تو ، اين همه نزديك و او اين همه دور....

و شايد برعكس....

 

......

تولدت مبارك  

كاش من هم مي توانستم چند شاخه رز قرمز را پيشكش چشمهايت كنم ....

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 9 آبان1388 و ساعت
21 مهر... 
انا اعطیناک الکوثر....

گلبرگم ،

به من حق بده كه نتوانم احساس و عشقم را در چنين روزي به قلم بياورم...

امروز به اندازه شمار نفس هايت در اين يكسال ، كه حسابش را دارم ، خوشحالم....

امانت نازك و لطيف خدا ،

براي آمدنت باز هم سجده شكر مي كنم...

و براي هميشه بودنت ، دعا به درگاهش....

يك جمله كوچك ، هديه روز تولدت :

دوستت دارم دنياي كوچكم

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت
 

پدرم مي گفت : ديوانگي هفتاد قسم است....

بگذار من هم يك نوعش باشم....

ترسم اين است روزي بت پرستم بشمارند....

اما خدا كه ميداند تقصير از توست كه اين همه خوبي ، نه من...

پس فقط به خاطر تو مينويسم.....

......

به من بگو ،

تا كي قرار است در حصار غصه هايت اسير باشي؟

پرده هاي اتاقت را كنار بزن ....

نفسم تنگ شده از اين همه غبار

بگذار بادي بوزد و آينه زنگار گرفته اتاقت هم نفسي بكشد...

شاييد نور معجزه كند

شايد تو را رنگي كند

شايد دلت آبي شد

شايد قاصدكي پشت پنجره انتظارت را بكشد

...

از اينجا كه تو كز كرده و نشسته اي ، تا آسمان فاصله به اندازه يك پنجره بسته است...

بوي خدا در اقاقي هاي باغچه پيچيده

نكند باز خدا آمده گلي بچيند...

غروب نزديك است ،

نميشنوي صداي موذن را

چه غريبانه شهادت مي دهد كه جز خدا نيست...

چقدر غريبي خدا ....

 

عجب راز و رمزيست در شب

كه خورشيد با آن همه سوزاني اش سرد مي شود

ماه نردبانش را به زمين مي فرستد...

بيا و امشب...همين امشب...فردا دير است....

حصارت را بشكن و بالا برو...

تا خدا راهي نيست...

در همين حوالي حقيقت بندگي...

...

زلال ميشوي ، اگر در خانه دل را به روي روياهايت بببندي....

انتظارت را ميكشد...

و هيچ گاه خسته نمي شود...

تو فقط بگو يا رب

او تو را لبيك باران مي كند...

و در آن لحظه است كه باز فرشتگان غبطه حال تو را مي خورند

....

و خدا از بازگشتت اشك مي ريزد...

باران شيشه را خيس كرده ، نمي بيني ؟؟

قطره اي باران بر روي لبهايت بگذار ،

تا عشق را نوشيده باشي..

....

ديوانگي هفتاد قسم است

و من ميخواهم هفتاد قسمش را تجربه كنم...

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت
 

سخن ها در سكوت من نهفته      .......مرا در دل دگر حرفي نمانده

ز چشمم خون همي باريد تا صبح.......كسي دريا بدين سرخي نديده

مرا در مرز نابودي فكنده          ........تمنايي كه در دل آرميده

بيا اي دل ره ديگر به خود گير    .....سواي من ، جداي من ، تو بگريز

در آنسوتر خدا در انتظار است     .....خريدار دلان داغدار است

من و تن قفل و زنجير زمينيم       ......به خود روياي پروازي نبينيم

                                                                                                        

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 15 تیر1388 و ساعت
 
روزهاي زياديست كه بي توهم   زنده مانده ام...

روزهاي زياديست كه نفس هايم  را يكي يكي مي شمارم     تا به انتها برسد...

روزهاي زيادي گذشت..تو بودي..من هم بودم...فاصله  هم بود

و دنيايي از حرفها و غصه ها و...همان نگفته ها...

.........

نقطه چين هاي مسكوت و مرموز

دلتنگي هاي سربه مهر شده

و خدايي كه دور بود...مثل تو...چقدر هم  دور....

پ ن:مخاطبم همین وبلاگ بود..........

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در یکشنبه 16 فروردین1388 و ساعت
برگی از دفتر ناشناس .. 
مدام هدایتم میکنی به راه راست !

که _ استثناعا _ دورترین فاصله است تا تو !

و من

مدام به دیدارهای بی اندیشه می اندیشم

که بعد از تو اتفاق می افتد !        و دلم می گیرد !

خیال تو

برگ های خالی دفتری که به شماره افتاده اند !

و هنوز این همه قصه ی خلق نشده !

و من که کودکانه می ترسم از پایان این رویای صد برگ

مانده ام

بنویسم یا ...

یا ننویسم........؟!

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در جمعه 8 آذر1387 و ساعت
21 آبان.... 
پائیز امسال دیگر گونه مهربان شده...شاید با من...

منتظر فردایم ...این هم یک تاریخ فراموش نشدنی دیگر ...

آن هم در ماه آبان که برای من زیباترین ماه سال است...به خصوص هشتم آبانش...که خدا کهکشانی از زیبایی را به دنیایش هدیه داد...

ناشناسم !

گفتی دلت گردش سایه هایی میخواهد و ...داغ دلم را تازه کردی...

دلم میخواهد خاطره های بودنمان را ورق بزنم و برگردم به اولین بار...

همیشه اولین ها زیباترند...

اما حکایت من و تو ، حکایت دیگری ست...چرا که هر چه می گذرد زیباتر میشود و میدانم و می دانیم که هیچ چیز ، تو هم بیا و با من بگو ، که هیچ چیز قادر نیست انتهایی برای تپیدن دلهایمان برای هم باشد....

دیوار فاصله را با هم می شکنیم و به سهراب می گوئیم که :

عشق ما هم در همین فاصله ها جوانه زد ، اما    با التهاب دست هایمان چه کنیم ؟

....

چشماتو ببند و نیت کن ،اینم فال حافظ من برای  تو :

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک               گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد                      و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت                  زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو،هیهات         بود صبور دل اندر فراق تو ، حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم               و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

....

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 20 آبان1387 و ساعت
 
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی....

.........

...............................

اندکی نحمل ...اندکی توکل....اندکی ایمان...

و بعد     هر چه میخواهی درد  !!!

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در یکشنبه 12 آبان1387 و ساعت
میلاد نور... 
نمی دانستم روزی از روزهای پائیز خواهد رسید که در کنار زردی درختان و اسیری گل ها در خاک ،

تو جوانه بزنی و سبز شوی ...

تویی که میخواهم مخاطب تمام عشق و آرزویم شوی...

نکند آن گمشده ی این سالهای خاکستری ام تو باشی...

که اگر تو نباشی آن مروارید پنهان در صدف تقدیر ، دیگر من در این دنیا به دنبال گمشده ام نخواهم بود...

اگر تو نباشی وعده ی این همه صبوری ، بی قراری های خاموشم را فریاد خواهم زد...

اگر تو نباشی ، همان سیمرغ خوشبختی افسانه ها که در خواب هم ندیدمش ، بام خانه ام را ویران شده می بینم ...

قدم بگذار در تنهایی های انبار شده ی این سالها...

میدانم دیگر تاریکی  چاه  دنیا آزارم نخواهد داد...

تو تکه ای از نوری ،

روشنای قلبم خواهی شد ای از آسمان آمده ...

از ملکوت جدایت می کنند ، و تو اشک می ریزی...

اشک هایت را می بوسم و سجده شکر به درگاهش میروم...

 

امشب گوشه ی قرآنم   می نویسم :

دیگر پائیز فصل غم نیست ...

 

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در یکشنبه 21 مهر1387 و ساعت
 
...و اینک تو

به خلوتم قدم بگذار و بشنو زمزمه تنهائیم را ،

اللهم انی اسئلک...برایت آشناست

و آشناتر برای من وعده تو :  ادعونی استجب لکم .

بنشین و سفره دلم را بگشا .

چه کسی محرم تر از تو ، شرمندگی ام را ببین که هیچ ندارم جز :

ظلمت نفسی ،

...و اینک من

سر می سپارم به هیهات و افتتاح و تاریکی شب ،

آغاز شکسته شدن دل است و جوانه زدن لحظه سپید ارتباط ،

تو در عرشی و دلخوشم که سمیع الدعایی :

الحمدالله الذی لا ادعو غیره،

منتظر پاسخم که یادم می آوری بارها جز تو را خوانده ام...

 در این تلاطم خوف و رجا غرق می شوم که کسی در گوشم میخواند : رمضان تنها بهانه ای است تا خدا بندگانش را ببخشد .

و من آرام می گیرم...

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت
 
می نشینم کنار دلم...حضورم را نمی بیند...

میخواهم صفحه صفحه اش را مرور کنم....

چند سالیست مهارش را سپرده ام به دست باد...کاری به کارش نداشتم....

و او هم هر جا که خواست رفت و هر چه را که خواست تجربه کرد...

شجاع تر و بی باکتر از آن بود که گمان می کردم...

گاهی شیرین ترین احساس ها را به کامم داد و گاهی هم تلخ ترین...

و اکنون بازمانده ی همان شیرین ترین ها تلخی ست و بازمانده تلخ ترین ها  ، تجربه....

مرا گاهی سیراب محبت کرد و از لطیف ترین زمزمه ها برایم خواند...

و گاهی هم تا انتهای زندگی ، مرا برد...

مرز بودن و نبودن....احساس نیست شدن در هستی...

لحظاتی را تجربه کردیم که شاید دیگران هیچ گاه تجربه اش نکنند...

و من همیشه هر چه کرد ،،سکوت کردم...

تاخت و تازید....اوج گرفت و زمین خورد...خندید و اشک ریخت ...کافر شد و عارف شد....

گاهی مقابل خدایش سجده کرد و گاهی مقابل ....(بماند)

.

.

پیر شد ...بیشتر از آنچه باید...

و دیگر نه پی تجربه است و نه کشف احساسی جدید...

کز کرده گوشه ای و خیره مانده  به آنچه این چند سال گذشت....

نمیدانم چه بگویمش تا از خودش ،تا از پیله اش ، از روزه ی احساسش ،

بیرونش آورم !!!

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 28 مرداد1387 و ساعت
 

 

خداوندا ...

در این برهوت عاطفه ، هر که را تتمه دلی ست برای مهر ورزیدن

گرامی بدار ،

و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن ...

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 7 مرداد1387 و ساعت
 

در دوردست ترین خودم ، تنها نشسته ام

آنجا که همه کمرنگ می شوند ، جز خدا

این بار میخواهم بغض های به بار نشسته ام را درو کنم...از ریشه !!!

بغض هایی که بعد از رفتن تو ،

 سر بر آوردند....

دادی در تنگنای دلم زوزه می کشد و سخت گوش خراش است...

تو که  رفتی ، او هم رفت...

و من نمی دانم نگاه خالی ام اینجا چه می کند ؟

شاید  منتظر به صبح نشستن آسمانی هستم که یکی نویدش را داد...

صبحی که دیگر شکسته نبینمت

 

 

تو بیا و بگو که دل به سراب نبسته ام ....

 

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت
 

شاید روزی که یاس ها عطر خود را به پای هر رهگذری نریزند...

شاید روزی که ستارگان شبها را تا صبح به دنبال خورشید بگردند....

شاید روزی که درخت کهنسال کوچه ی آرزویم، زیر بار برف های زمستان قد خم کند...

شاید روزی که خیال دیدنت، تمنای دوره گرد نابینای شهرمان نباشد...

شاید روزی که گل محمدی جانمازم را، هدیه دهم به او که هر چه می گردد خدا را نمی یابد...

شاید روزی که قصه زندگیم را، سرمشق کودکان بی مادر همسایه کنم...

شاید روزی که حضورت در کنارم، صورتم را غرق داغی نکند....

 

شاید آن روز ،

آن روز ناشدنی ،

بتوانم که

به پایت سجده عشق نروم     ...

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت
 

خدایا !!

 

پرنده ای کوچک در قفسی تاریک، اسیر قسمت شده است و

.

.

من از این که نگهبان او شده ام می ترسم.

.

.

تو خواستی من را زمین گیر کنی، مگر نه ؟!

اما :

 

خداوندا !!

کوچ پرستوهای عاشق ،به سوی غربی ترین غروب خورشید

مرا هم بیتاب رفتن می کند....

 

پ.ن:خرداد سال ۸۶ بود که« آسمان سیاه دل تو» رو پا شد..

و حالا یه سال از عمرش میگذره...

 

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت
 

نمی دانم چرا اینقدر زود دلم برایت تنگ می شود....

تو که از جان هم به من نزدیک تری...تو که در نفس هایم نفس می کشی...تو که از چشم من دنیا را نگاه می کنی...تویی که از آبی ترین آسمانها هبوط کردی تا بودنت را، ارزانی تنهاییم کنی...

تویی که مرا از تاریک ترین اعماق این دریای همیشه طوفانی،تا حقیقت شیرین نور و گرما بالا آوردی...

و بعد آمدنت ،همیشه دریا آرام است و ساکت...

 

نه غرش موجی و نه بیقراری قایقی بر روی آب برای رسیدن به ساحل...

که تو خود ساحلی هستی بی پایان...دورادور این بیکرانه تلاطم های گاه و بیگاه....

و زورق سرگردانی ام را،  از اسارت جوش و خروش های سر به هوا   نجات دادی...

 

نمی شود درک کرد...

نمی شود فهمید ، راز این دلتنگی را

این روزها اگر بغضی ترک می خورد....اگر غمی جدید زائیده می شود...

اگر آهی از تارهای داغدیده ی سازم بر می خیزد...

بدان همه  برای توست...

 

برای تویی که نمی دانم روزی خواهد رسید که چشمانم را با ردّ نگاهت، متبرک کنی...

و من چشم انتظار آن لحظه، هر گاه باران ببارد،

 صدایت می زنم...

نه با نوای زبان...که با نوای دل...

چرا که تو درون منی...و دیگر نیازی به آوا و کلام نیست....

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت
 

خواستم دیگر عاشق نباشم

به دنبال قاصدکی می گشتم که عشق خود به آن سپارم

در سحرگاه،

در ایوان نشسته بودم،

نسیمی وزید که همراهش قاصدک هایی داشت که نگاهشان به رنگ آبی بود

همچو عشق من

....

آنها رفتند،

و دلم را خالی کردند از رنج عاشقی .

اما من ،

هر سحرگاه ،

تکیه به دیوار ایوان ،

انتظار نسیم را داشتم

تا مگر خبر از قاصدک هایی آورد که عاشقند.

در تاریکی نمیه شبی ،

کنار حوض آب ماهی ها ،

چشمم به عکس ماه روی آب خیره مانده بود که ناگهان ،

قاصدکی خسته وبی رمق ،

شکل زیبای ماه روی آب را به هم ریخت ،

آبی بود...همچو عشق من .

 

قاصدک تا رخ ماه بدید

در همان لحظه یکرنگی دل

عشق را به سرانجام رساند

به وصالی که خود از یاد برفت .

 

حوض آب آبی شد
|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت
 

 

یادآوری خاطرات هم میتونه هاله های قشنگی رو توی لحظه های ساکتم خلق کنه..

با یه آهنگ میشه سفر کرد به گذشته و خیره شد به همه اون بهترین هایی که من و تو با همین دست های سردمون ساختیم...

با یک نگاه سیراب محبت میشدیم ...نگاهی که تنها شرمی شیرین قادر به شکستنش بود...

در کنار تو بودن ،ارمغانش آرامشی سفید و آسمونی بود...بیکران و بی انتها...حسی وصف نشدنی...

مثل حس کودکی بی قرار که تنها در آغوش مادر خود به خوابی عمیق میرود.

.

.

بخواب نازیینم تا از آرامش تو دنیا آروم بگیره

.

.

رفیق روزهای خوب....رفیق خوب روزها...

همیشه ماندگار من...همیشه در هنوزها

صدا بزن مراشبی...به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی...

 

بیا و ببین که بدون تو هم میتوان با تو بود ،بدون تو هم میتوان عاشق بود

بدون تو میتوان............................................................................

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت
 

من سعی می کنم همان باشم که باید

اما پنجره های بسته اتاق، مرا از دیگران دور کرده

انگار مدت زیادی ست که با آینه غریبه شده ام

دیگر یادم نیست چشمانم چه رنگی بود ؟؟

قهوه ای؟!   یا شایدم مشکی

شنیده ام که بهار آمده

من که هنوز سردم

تازگی بهاران را خوشدلان به غارت بردند گویا

و من باز هم دیر رسیدم

هر روز تنها صدایی که به گوشم میرسد ، ناله استخوان های بدنم است

 که قیام نمازهایم را گرفته اند

هر روز منتظر یک نشانه بودم

که مرا به اینجا بکشاند

دلتنگی دیگر قانع کننده نیست

در پی یافتن یک بهانه ی ماندن ، درمانده شده ام

 

این روزها من همانم

اما ،

دنیا با من غریبی می کند

و حتی خدا

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت
 

هیچکسی گوشی برای شنیدن ندارد...

همه کر شده اند..

فریاد هم بزنی نخواهند شنید..

پس چه سود از فریاد زدن...

از چه فرار می کنیم؟ تنهایی ؟

در ذات ماست...

پس فرار بی فایده است...

دنیا فریبی ساده است...

و بیچاره منی که فریبش را خوردم...

و عمری خواهم سوخت...

به امید بخشیده شدن...

 

چرا دیگران را با فریادهایم آزار دهم؟؟؟

سکوت می کنم.........

 

برای امیر....و پژمان....و مسعود....و روزبه....و ناشناس....و بیمار.....

و همه ی اونایی که رد پای احساس شون تا زمانی که نفس به شماره نیفتد

بر دیوار دلم یادگار می ماند....

 

ناگهان چقدر زود دیر میشود............

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت