پدرم مي گفت : ديوانگي هفتاد قسم است....
بگذار من هم يك نوعش باشم....
ترسم اين است روزي بت پرستم بشمارند....
اما خدا كه ميداند تقصير از توست كه اين همه خوبي ، نه من...
پس فقط به خاطر تو مينويسم.....
......
به من بگو ،
تا كي قرار است در حصار غصه هايت اسير باشي؟
پرده هاي اتاقت را كنار بزن ....
نفسم تنگ شده از اين همه غبار
بگذار بادي بوزد و آينه زنگار گرفته اتاقت هم نفسي بكشد...
شاييد نور معجزه كند
شايد تو را رنگي كند
شايد دلت آبي شد
شايد قاصدكي پشت پنجره انتظارت را بكشد
...
از اينجا كه تو كز كرده و نشسته اي ، تا آسمان فاصله به اندازه يك پنجره بسته است...
بوي خدا در اقاقي هاي باغچه پيچيده
نكند باز خدا آمده گلي بچيند...
غروب نزديك است ،
نميشنوي صداي موذن را
چه غريبانه شهادت مي دهد كه جز خدا نيست...
چقدر غريبي خدا ....
عجب راز و رمزيست در شب
كه خورشيد با آن همه سوزاني اش سرد مي شود
ماه نردبانش را به زمين مي فرستد...
بيا و امشب...همين امشب...فردا دير است....
حصارت را بشكن و بالا برو...
تا خدا راهي نيست...
در همين حوالي حقيقت بندگي...
...
زلال ميشوي ، اگر در خانه دل را به روي روياهايت بببندي....
انتظارت را ميكشد...
و هيچ گاه خسته نمي شود...
تو فقط بگو يا رب
او تو را لبيك باران مي كند...
و در آن لحظه است كه باز فرشتگان غبطه حال تو را مي خورند
....
و خدا از بازگشتت اشك مي ريزد...
باران شيشه را خيس كرده ، نمي بيني ؟؟
قطره اي باران بر روي لبهايت بگذار ،
تا عشق را نوشيده باشي..
....
ديوانگي هفتاد قسم است
و من ميخواهم هفتاد قسمش را تجربه كنم...
نوشته شده توسط آلبالو در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت