تبليغاتX
آسمان ... دل تو ::
آسمان ... دل تو
 

در دوردست ترین خودم ، تنها نشسته ام

آنجا که همه کمرنگ می شوند ، جز خدا

این بار میخواهم بغض های به بار نشسته ام را درو کنم...از ریشه !!!

بغض هایی که بعد از رفتن تو ،

 سر بر آوردند....

دادی در تنگنای دلم زوزه می کشد و سخت گوش خراش است...

تو که  رفتی ، او هم رفت...

و من نمی دانم نگاه خالی ام اینجا چه می کند ؟

شاید  منتظر به صبح نشستن آسمانی هستم که یکی نویدش را داد...

صبحی که دیگر شکسته نبینمت

 

 

تو بیا و بگو که دل به سراب نبسته ام ....

 

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت
 

شاید روزی که یاس ها عطر خود را به پای هر رهگذری نریزند...

شاید روزی که ستارگان شبها را تا صبح به دنبال خورشید بگردند....

شاید روزی که درخت کهنسال کوچه ی آرزویم، زیر بار برف های زمستان قد خم کند...

شاید روزی که خیال دیدنت، تمنای دوره گرد نابینای شهرمان نباشد...

شاید روزی که گل محمدی جانمازم را، هدیه دهم به او که هر چه می گردد خدا را نمی یابد...

شاید روزی که قصه زندگیم را، سرمشق کودکان بی مادر همسایه کنم...

شاید روزی که حضورت در کنارم، صورتم را غرق داغی نکند....

 

شاید آن روز ،

آن روز ناشدنی ،

بتوانم که

به پایت سجده عشق نروم     ...

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت
 

خدایا !!

 

پرنده ای کوچک در قفسی تاریک، اسیر قسمت شده است و

.

.

من از این که نگهبان او شده ام می ترسم.

.

.

تو خواستی من را زمین گیر کنی، مگر نه ؟!

اما :

 

خداوندا !!

کوچ پرستوهای عاشق ،به سوی غربی ترین غروب خورشید

مرا هم بیتاب رفتن می کند....

 

پ.ن:خرداد سال ۸۶ بود که« آسمان سیاه دل تو» رو پا شد..

و حالا یه سال از عمرش میگذره...

 

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت
 

نمی دانم چرا اینقدر زود دلم برایت تنگ می شود....

تو که از جان هم به من نزدیک تری...تو که در نفس هایم نفس می کشی...تو که از چشم من دنیا را نگاه می کنی...تویی که از آبی ترین آسمانها هبوط کردی تا بودنت را، ارزانی تنهاییم کنی...

تویی که مرا از تاریک ترین اعماق این دریای همیشه طوفانی،تا حقیقت شیرین نور و گرما بالا آوردی...

و بعد آمدنت ،همیشه دریا آرام است و ساکت...

 

نه غرش موجی و نه بیقراری قایقی بر روی آب برای رسیدن به ساحل...

که تو خود ساحلی هستی بی پایان...دورادور این بیکرانه تلاطم های گاه و بیگاه....

و زورق سرگردانی ام را،  از اسارت جوش و خروش های سر به هوا   نجات دادی...

 

نمی شود درک کرد...

نمی شود فهمید ، راز این دلتنگی را

این روزها اگر بغضی ترک می خورد....اگر غمی جدید زائیده می شود...

اگر آهی از تارهای داغدیده ی سازم بر می خیزد...

بدان همه  برای توست...

 

برای تویی که نمی دانم روزی خواهد رسید که چشمانم را با ردّ نگاهت، متبرک کنی...

و من چشم انتظار آن لحظه، هر گاه باران ببارد،

 صدایت می زنم...

نه با نوای زبان...که با نوای دل...

چرا که تو درون منی...و دیگر نیازی به آوا و کلام نیست....

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت
 

خواستم دیگر عاشق نباشم

به دنبال قاصدکی می گشتم که عشق خود به آن سپارم

در سحرگاه،

در ایوان نشسته بودم،

نسیمی وزید که همراهش قاصدک هایی داشت که نگاهشان به رنگ آبی بود

همچو عشق من

....

آنها رفتند،

و دلم را خالی کردند از رنج عاشقی .

اما من ،

هر سحرگاه ،

تکیه به دیوار ایوان ،

انتظار نسیم را داشتم

تا مگر خبر از قاصدک هایی آورد که عاشقند.

در تاریکی نمیه شبی ،

کنار حوض آب ماهی ها ،

چشمم به عکس ماه روی آب خیره مانده بود که ناگهان ،

قاصدکی خسته وبی رمق ،

شکل زیبای ماه روی آب را به هم ریخت ،

آبی بود...همچو عشق من .

 

قاصدک تا رخ ماه بدید

در همان لحظه یکرنگی دل

عشق را به سرانجام رساند

به وصالی که خود از یاد برفت .

 

حوض آب آبی شد
|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت
 

 

یادآوری خاطرات هم میتونه هاله های قشنگی رو توی لحظه های ساکتم خلق کنه..

با یه آهنگ میشه سفر کرد به گذشته و خیره شد به همه اون بهترین هایی که من و تو با همین دست های سردمون ساختیم...

با یک نگاه سیراب محبت میشدیم ...نگاهی که تنها شرمی شیرین قادر به شکستنش بود...

در کنار تو بودن ،ارمغانش آرامشی سفید و آسمونی بود...بیکران و بی انتها...حسی وصف نشدنی...

مثل حس کودکی بی قرار که تنها در آغوش مادر خود به خوابی عمیق میرود.

.

.

بخواب نازیینم تا از آرامش تو دنیا آروم بگیره

.

.

رفیق روزهای خوب....رفیق خوب روزها...

همیشه ماندگار من...همیشه در هنوزها

صدا بزن مراشبی...به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی...

 

بیا و ببین که بدون تو هم میتوان با تو بود ،بدون تو هم میتوان عاشق بود

بدون تو میتوان............................................................................

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت
 

من سعی می کنم همان باشم که باید

اما پنجره های بسته اتاق، مرا از دیگران دور کرده

انگار مدت زیادی ست که با آینه غریبه شده ام

دیگر یادم نیست چشمانم چه رنگی بود ؟؟

قهوه ای؟!   یا شایدم مشکی

شنیده ام که بهار آمده

من که هنوز سردم

تازگی بهاران را خوشدلان به غارت بردند گویا

و من باز هم دیر رسیدم

هر روز تنها صدایی که به گوشم میرسد ، ناله استخوان های بدنم است

 که قیام نمازهایم را گرفته اند

هر روز منتظر یک نشانه بودم

که مرا به اینجا بکشاند

دلتنگی دیگر قانع کننده نیست

در پی یافتن یک بهانه ی ماندن ، درمانده شده ام

 

این روزها من همانم

اما ،

دنیا با من غریبی می کند

و حتی خدا

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت
 

هیچکسی گوشی برای شنیدن ندارد...

همه کر شده اند..

فریاد هم بزنی نخواهند شنید..

پس چه سود از فریاد زدن...

از چه فرار می کنیم؟ تنهایی ؟

در ذات ماست...

پس فرار بی فایده است...

دنیا فریبی ساده است...

و بیچاره منی که فریبش را خوردم...

و عمری خواهم سوخت...

به امید بخشیده شدن...

 

چرا دیگران را با فریادهایم آزار دهم؟؟؟

سکوت می کنم.........

 

برای امیر....و پژمان....و مسعود....و روزبه....و ناشناس....و بیمار.....

و همه ی اونایی که رد پای احساس شون تا زمانی که نفس به شماره نیفتد

بر دیوار دلم یادگار می ماند....

 

ناگهان چقدر زود دیر میشود............

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت
 

 

چو صیادی که صیدش را به خون آغشته می سازد ؛

تو هم یا رب ! مرا در بوته این آزمایش،  به خون آغشته ای جانم

 

صبوری می کنم یا رب

صبوری می کنم یا رب

 

و هرگز دم بر نمی آرم ................................................

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت
 

گفتی همیشه باش...

همیشه هستم...رد پای احساسم را در اعماق وجودت حس نمی کنی مگر ؟؟

من که عابر هر شب و هر روزه کوچه بی عابر توام...

و همیشه به شوق عطر یاس هایی که بی مهابا از ریزش ،

 از آجر های کهنه دیوار های کوچه بالا رفته اند
، قدم در تنهائی ات می گذارم..

آرام ، مبادا که به قول سهراب چینی نازک تنهائیت از سنگینی تن خسته ام ترکی بردارد..

چه می گویم ؟؟ روح که سنگینی ندارد ؟؟

 

و من هر چه هم پا بر روی تنهائی های شبانه ات بگذارم ، تو حتی احساس هم نخواهی کرد ،

چه برسد به ترک برداشتن...

 

زندگی شاید همین نیاز روح باشد به سفر کردن...سفر به فراسوی دیده ها و شنیده ها..

سفر در میان اشعاری که خود دنیایی از حرف در لا به لایشان نهفته...

 

و چه زیباست سرگردانی در لا به لای حرفها و کلماتی که تنها وقتی در کنار هم می نشینند زیبا می شوند و پر معنا...

و انسانها شاید وقتی تنهایند ، زیبا می شوند و پر معنا...

و نمیدانم در این تنهایی دل ها چه رازهایی نهفته که هر چی می کاوم ، نمی یابمشان...

 

آری مهربانا !

زندگی می تواند دل بستن به عطر یاس های خیالی کوچه بی عابر تو باشد...

و می تواند وضو گرفتن در زیر باران باشد و نماز خواندن به هر سویی...که خدا در همه سو هست...

فقط باید با اشک، غبار چشم ها را شست و خدا را دید...

 

خدا را در دوست داشتن هایی میتوان یافت که همچون ماه در شبهای ابری دیده نمی شوند...
|+|
نوشته شده توسط آلبالو در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت
بی موضوعی بهترین موضوعه ... 

 

گاهی دلم میخواهد جور دیگر باشم ، و جور دیگر زندگی کنم ...

گاهی دلم میخواهد صفحه اول شناسنامه ام را خط خطی کنم...

و تاریخ تولدم را دستکاری ،  با نامی متفاوت و محل تولدی دیگر...

و صفحات بعدی اش را با ماژیک وایت برد کاملا سیاه کنم...

و بعد هم یک جراحی پلاستیک کامل !!!

شاید اینطوری ادم دیگری شوم .

....بدون ذره ای تعلق به گذشته ...

.

.

در اون صورت وبلاگی جدید که اسمش به جای آسمون سیاه دل تو ، باشه :

" زمین سفید قلب من "....

و نوشتن در مورد  رابطه انقراض نسل دایناسورها با آلودگی هوا...

و مسلما یه اسم مستعار دیگه به جای آلبالو ...مثل ؟؟!!
|+|
نوشته شده توسط آلبالو در پنجشنبه 4 بهمن1386 و ساعت
 

تشنه بود

   جرعه جرعه نوشاندمش

               از اشک چشمهایم....

او تشنه تر میشد...   و من باز برای سیراب کردنش می گریستم....

تشنگی او را پایانی نبود ...

اما ؛

اشک چشم های من را  !!!؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت
 

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم .

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم .

و خود را می نگرم .

 

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

 

که تو اینجا چه می کنی ؟

 

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

       که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد .

 

                  همین  و   همین  ....

دکتر شریعتی .

پ.ن : سعی کردم احساسمو به قلم کج مدار خودم بنویسم. نشد. شریعتی به فریادم رسید.

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در پنجشنبه 29 آذر1386 و ساعت
 
  تو آرام باش
بگذارمن طوفانی بمانم

بدان خود کرده را تدبیر نیست

تو آرام باش
من می سوزم
روشنایت از من باشد

تو آرام باش
من می میرم
سکوت خلوت لحظه ها رابا مردنم  می سازم

تو آرام باش
کنار همه نبودن هایت من می مانم
تو آرام باش ....
|+|
نوشته شده توسط آلبالو در چهارشنبه 7 آذر1386 و ساعت
 
 

توی برگ ریزون پائیز ،

یه گوشه خلوت، عجوزه ی دنیا رو دیدم که داشت به من می خندید...

به من که یه روز سرمست زیبایی درخت های باغچه مون بودم...

به من که کنار درخت آلبالوم نشسته بودم و هر برگی که ازش میفتاد رو برمی داشتم و میزاشتم لای دفتر خاطراتم...

آروم که نشکنه ،

اون پیروز شده بود...اون تونسته بود دل منو خوش کنه به عطر بهار که روحم رو تازه کرده بود .

و حالا من مونده بودم و بوی نم بارون که با اشک های روی صورتم مست هم آغوشی بودند ..

من و خاطره روزهایی که می رفتم بالای درخت تا برای خودم آلبالو بچینم..

از اون بالا چشمم میفتاد به بچه هایی که بی خبر از نزدیک بودن آینده ، مشغول دویدن دنبال توپ مست خنده بودند...

اونقدر اون بالا می نشستم و کودکی شونو نگاه می کردم که هوس خوردن آلبالو از سرم می رفت...

غرق حسرت می شدم ،

وقتی به خودم میومدم که مامان اومده بود بالای سرم و داد می کشید :

یه جای سالم برای خودت نزاشتی ...این دفعه کجای بدنتو کبود کردی..

منم همین جور که از اون پائین به آلبالوهای خشگلم چشمک میزدم جواب مامانو میدادم:

مامان من دوست دارم اونقدر از درخت بیفتم که همه بدنم رنگ آلبالو بشه...

 

پائیزه....

آخرین برگ درخت آلبالوم دیروز افتاد ...

و من گریه کردم...

من موندم و برگ های خشکی که لای دفترم گذاشتم...

و یه بدن کبود...

رنگ آلبالو...

...

دارم درد می کشم ، دردی که ذره ذره داره منو از بین میبره ، اما خودم خواستم ...

خدایا !

به خاک افتادنمو نگاه کن ...

فقط هیچی نگو ،

میخوام عذاب بکشم

 

پ.ن : تازگی یه درخت گلابی تو باغچه مون کاشتم تا تنها نباشیم ...          

                              

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت
 

 

عاقبت پرونده ام را ،  با غبار آرزوها

                          خاک خواهد بست روزی

                           باد خواهد  برد  باری

روی میز خالی من ،

صفحه باز حوادت ،

در ستون تسلیت ها

 

نامی از ما یادگاری

 

  فقط اومدم یه مطلب کوچولو به دنیا بگم و برم :

   آهای دنیا که این روزها خودتو از من قایم میکنی ؟!

با توام....سیاه دلی بس نبود  که سیاه پوشمم کردی ؟؟؟

دلتنگشم....گذاشتنش زیر خاک....هر چی بهش گفتم منم ببر ، به خدا از دنیا چیزی نمیخوام ،

گوش نکرد....

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت
 

حرف هایی برای نگفتن دارم.

اگر گوش دلت شنواست گوش کن .

......

  .............

       ...................

 

اما :

     حرفی برای گفتن نیست.

زندگی جریان دارد ،

                               بی من و با من می گذرد !!!

ملالی نیست جز جریان داشتن زندگی ،

 و رکود من ،

 و دوری خدا ،

 

و گاهی دلتنگی برای آرزوهایم

               که زیر خروارها نامردی مدفون شده اند..

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 14 مهر1386 و ساعت
مرا ای به پایان رسانیده ! آغاز گردان 

دوباره آغاز !

   هنوز که نقطه نون پایانم خشک نشده !

         گویا نمی توان در این دنیا بود و نفس نکشید...

 

پس این حادثه تلخ بودن پایانش کجاست ؟

 

من که خاموش شدم ،

                   باز کدام دلتنگی ای مرا آغاز کرد.

 

دیشب زمزمه ای مبهم ،سکوت خلوتم را به هم زده بود :

         ( برای پابند شده ها پایان معنای خود را از دست داده )

پابند ؟!

 

چرا امشب دلگیرم و نمناک...

 در رگهایم جوشش احساسی غریب با دلم ، آرامشم را ربوده..

 امشب باز از اسارت کلمات در دستانم لبخند می زنم...و آنها ناخشنود از این محکومیت ابدی...

 و من خشنود از آزادی از بند سکوت.

 

این بار نه برای خودم ، 

 شروعی برای دیگرانی که 

             رد پای احساس شان را به یادگار روی دیوار اتاقم کشیده ام.

 

 

پ ن :امروز تقویم روی میز 31 شهریور رو نشون میداد.

        این تاریخ به نظرم آشنا اومد.

        یکی یکی تولد اونهایی که بودنشون نیاز زندگیمه ، از ذهنم گذشت .

        اما جلوی اسم هیچ کدومشون این تاریخ نوشته نشده بود.

        صدای زنگ تلفن منو از ابهام قرابت احساسم به این تاریخ، نجات داد.

        دوستم بود ،

        می خواست  تولدمو تبریک بگه !!!

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت
 
                           

                 پایان ؛

                             ..................

                                     .......................

        و دیگر هیچ .

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت
 
دیگر نه خیال تو

                     نه یک شب بارانی

                                              نه احساس لطیف شاعری

و نه هیچ چیز دیگر...

قادر به شکستن انجماد احساساتم نخواهد بود.

روز به روز مسیر راه دشوارتر می شود و من سنگ تر...

از آن زمان که دلم شکست و گریه در بغض خفته گلویم نشست و مرا از جنس فریاد کرد ،

دیگر نه با نگاهی دلم می لرزد و نه با اشکی می شکند...

خدایا !

چقدر سنگین شده ام ، از وقتی به جای همدلی ، همزبان بنده هایت شده ام...

 

|+|
نوشته شده توسط آلبالو در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت